
راستی بچه ها به نظرتون پوسترم چطوری شده؟

اززبان الهه
رسیدم به قسمتی که درمورد بک هیون و چانیول بود.دیگه نمیتونستم جلوی خندم روبگیرم.فقط میخندیدم.احساس کردم دارم صدای بک هیون و چانیول رو ازپشت سرم میشنوم.بلند باخودم گفتم: :چم شده؟انگاری دارم صدای چانی و بکی رو میشنوم.آه!خل شدم از بس سراین مصاحبه خندیدم.ازجام بلندشدم تابه پشت سرم نگاه کنم و ببینم که آیا واقعا-میدون خیلی مسخرست-بک هیون و چانیول پشت سرمن یانه.ایستادم.خیلی آروم به عقب برگشتم و یهو باصحنه ای مواجه شدم که باعث شد درجا خشکم بزنه.امکان نداره.غیرممکنه.نه نه!!!مگه میشه؟پشت سرم- حدس بزنیدچی دیدم-تمام اعضای اکسو(بچه ها اینجا منظورم اعضای الآنشه.یعنی نه نفر.)رودیدم.هنگ کردم.انگاری اوناهم بادیدن من هنگ کرده بودن.بک هیون و چانیول که داشتن بادهن باز نگام میکردن.چشمای سوهو و سهون که نزدیک بود از حدقه دربزنه.شیومین که انگارداشت تاچنددقیقه ی پیش دهنش میجنبید،حالا دهنش توهمون حالت قفل شده بود.بقیه هم که....نمیدونستم بایدچیکارکنم.منی که سه سال تموم انتظاردیدن اکسو رو میکشیدم،حالا؟آخه خدایاالآن چه وقتشه؟چانیول انگشت اشارش رو به سمتم گرفت و گفت:تو...تو...توکی هستی؟اینجاچیکارمیکنی؟
چی باید جوابش رومیدادم؟خواستم یه حرفی بزنم اما دیدم نمیتونم.بک هیون دستش روجلوی دهنش برد و باترس گفت:دختره؟کارآموز مایه دختره نه پسر؟(دستش روزد توپیشونیش)وای نه!!!بییچاره شدیم.و از پشت افتاد روی کای که درحالت ایستاده سرش روروی شونه ی دی.او گذاشته بود و داشت چرت میزد(بچه ها،کایسو ایزریل!).کای و بکی پخش زمین شدن.این اتفاق باعث شد توجه همه به سمت اونا جلب بشه.توجه خودمم همین طور.دلم میخواست برم پیش بک هیون و بگم:اوپا.طوریت که نشد؟اما مگه میشد؟نگاه سنگین کسی روروی خودم احساس کردم. به دوطرفم نگاه کردم و دیدم که بله.آقاچانیول کنارم ایستاده و داره بایه حالت عصبی با چاشنی تعجب،به مجله ای دستم بود،داره نگاه میکنه.به مجله نگاه کردم. خواستم بذارمش روی میز که یهوچانیول مجله رو ازدستم کشید و مشغول ورق زدنش شد.دادزد:مجله ی من دست تو دختره ی فضول چیکارمیکنه؟(چان لاورا منو نکشید.)ترسیدم.حالا باید چی بگم؟چیکارکنم؟به من من افتادم.یه لحظه نگام به سمت بقیه ی اعضارفت که دیدم دارن باچشمای گرد شده،نگام میکنن.مخصوصا کای که انگار منو شناخته بود.کای ازروی زمین بلند شد و به سمتم اومد.اونم انگشتش روبه سمتم گرفت و گفت:تو...تو...توهمون دختردیونهه نیستی که دوروز پیش اومد تست کارآموزی داد؟بامن من گفتم:بَ...بَ...چانی حرفم روقطع کرد:کای.تواین دختره رومیشناسی؟میخواستم ان لحظه بهش بگم:یااااااااااااااا!!این به درخت میگن.من اسم دارم.البته یادم اومد که اسمم رو نمیدونه.کای جواب داد:آره.خودم ازش تست کارآموزی گرفتم.قراربود به خاطراینکه یه اشتباهی توی تست گرفتن ازش پیش اومده،به طورخصوصی دوران کارآموزیش سپری بشه.یعنی باید کارآموز یکی از گروه های...(یه نگاهی به من انداخت و کم کم حالت تعجبی صورتش گرفت.)نکنه...نکنه...نکنه رئیس خواسته تو...تو...توکارآموزما بشی؟
شیومین ازپشت کاناپه درحالی که سعی میکرد با سیلی زدن آروم به صورت بک هیون اونو به حالت اولیش برگردونه،دادزد:کای جان.یعنی این دختره همون کارآموز پسریه که امروز درموردش رئیس لی باهامون صحبت کرد؟کای زد تو پیشونیش و گفت:فک کنم...آره!دراین زمان دست همهی اععضای اکسو به طورهمزمان
برسرشان فرود آمدو جمیعا گفتن:وای نه........!!!!!سوهو ازجاش بلندشد و به سمتم اومد.گفت:اگه شما...واقعا همون کارآموزی باشین که قراربود امروز ملاقاتش کنیم، باشه.خیلی به خونه و جمع ما خوش اومدین.آنیوهانگ سیو(سلام)سوهوایمیدا (سوهوهستم.).لیدراکسو.میشه خودتون رو...چانیول نذاشت سوهوحرفش روادامه بده. باموبایلش به یکی زنگ زد.انگار لی سو مان بود.
-الو سلام رئیس لی.
-...................................................................................
-ببخشیدمیخواستم درمورد کارآموزی که قراربود امروز ملاقاتش کنیم،باهاتون صحبت کنم.
-......................................................................................
-نه اتفاقی نیفتاده.فقط میتونم بپرسم که این کارآموز دختره یا پسر؟
-............................................................................................
-ممنون.خداحافظ.
دی.او از چانیول پرسید:چی شد؟رئیس لی چی گفت؟چانیول موبایلش روگذاشت جیبش و گفت:ظاهرا این دخترخانم فضول همون کارآموزی هستن که دوروزه داریم انتظاردیدنش رومیشیم.خب دخترخانم فضول خرشانس-ازاین حرفش خوشم نیومد.- میشه خودتون رو معرفی کنید تا بفهمیم این کارآموزمون کیه؟سرم رو انداختم پایین و گفتم:من الهه رادمهر هستم.چانیول گفت:نفهمیدم کی؟سرت روبیار بالا و بلند و واضح بگو اسمت چیه،اهل کجایی،و...خب،شروع کن.سرم روآوردم بالا و گفتم:من الهه رادمهرهستم.اهل ایرانم و برای تحصیل دررشته ی موسیقی به کره جنوبی اومدم.من متولد هفت اکتبر سال هزار و نهصد و نود و شش هستم.من...چانیول دستش روجلوی صورتم گرفت و گفت:بسه بسه.نگفتم که بیوگرافیتو بدی.فقط یه معرفی نامه ی کوتاه ازت خواستم نه هیچ چیزدیگه.سوهو روبه چانیول گفت:دیگه بسه.کافیه.چانیول ایشون الآن کارآموزما هستن و ما باید باهاشون درست رفتارکنیم. سهون اتاقتون روبه شما نشون میده.سهون لطفا همراهیشون...باتعجب گفتم:مگه... مگه من قراره اینجا بمونم؟سهون درحالی که داشت بابی میلی به سمت من و چانیول و سوهو میومد،گفت:آره.مگه نمیدونستی؟کارآموزها باید توی خاوبگاه های مخصوصی که کمپانی براشون درنظرگرفته بمونن.اما تو که به دلایلی نمیتونی درکنار بقیه کارآموزها باشی،باید اینجا توی این خونه کنارما زندگی کنی.آب دهنم رو قورت دادم.آدم چکارایی که نبایدبکنه.سهون گفت:دنبالم بیا.اتاقت طبقه ی بالاست.وبه سمت پله ها رفت.منم دنبالش رفتم.
اززبان سهون
گفتم:دنبالم بیا.وبه سمت پله ها راه فتادم.باورم نمیشه که عموسومان یه دختررو برای کارآموزی ما فرستاده باشه و بعدش بگه این کارآموزتون خیلی بااستعداده.حالا اگه دختره کره ای بود یه حرفی.اما اون یه خارجی بود.به پله ی آخر که رسیدم،برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.دیدم دختره سرش روانداخته پایین و داره همین طوری از پله ها میادبالا.به پله ی قبل از پله ای که من روی اون ایستاده بودم رسید.فک کردم الآن وایمیسته و بهم میگه:چراوایسادی؟اما باسر اومد توسینم.یه چندثانیه متوقف شد.بعدش سرش رو آوردبال و بهم نگاه کرد.انگارشوکه شده بود.خواست عقبکی از پله ها برگرده پایین که...یهو ازپشت پرت شد پایین.دستش روبه سمتم درازکرد.خواستم دستش روبگیرم اما دیگه خیلی دیرشده بود.تاپایین پله ها رو قل خورد.
برچسب:
نویسنده: رضا محبی